مرگ و دو مرد - یونس شهسوانی

یونس شهسوانی
ورود شما به یونس شهسوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مازیار آجودانی
تبلیغات



روزی دو مرد باهم راه می رفتند که مرگ با لباس دختر بچه آمد.مرد اولی که رفته بود کمی نوشیدنی بخرد آنجا نبود.مرگ به مرد گفت بیا تا به شما سیبی شیرین از باغمان بدهم. مرد با کمال میل قبول کرد و سیب را خورد و مرد... مرد دیگر که ازخرید برگشته بود تاآن ها را دید قایم شد و یواشکی نگاه می کرد.... وقتی دید آن دختر مرگ بود پا به فرار گذاشت..

چند روز بعد مرد در خیابان قدم می زد که مرگ با لباس فرشته ها جلوی اوسبز شد....

مرد او را شناخت اما فرار نکرد وایساد و به حرف های مرگ گوش داد که می گفت دنبال من بیا تابه بهشت ببرمت اما مرد قبول نکرد و گفت من می خواهم به زندگی ادامه دهم و نمی خواهم به بهشت بروم... مرگ تا این حرف را شنیدخواست مرد را بکشد اما نیروی امید به زندگی از او مراقبت کرد....لبخند


برچسب‌ها:
نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط younes shahsavani نظرات () |
امکانات وب